تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود








گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

چقدر تنهام، تنهای تنها

امروز نه،خیلی وقته فهمیدم تنهام

نگاه به اطرافم نکن به ادمای قصه نه،به اینایی که کنارم هستن نه

به دلم نگاه کن ،تنهایی رو تو دلم ببین تو وجودم حس کن

نگاه نکن میخندم حرف میزنم حتی گاهی پر حرفی میکنم

به دلم نگاه کن به اینکه گوشه گیر وخسته است

کم اورده تو راه مونده نفس نداره

شده کوهنوردی که تو سر بالایی رسیدن به قله  از نفس افتاده

کولش خالی شده تاب نداره حس بالا رفتنم نداره امید برگشتنم نداره

شده یه مسافر تنها،شهری برای موندن نداره خونه ای برای بودن

همدمی برای صحبت ،جاه دلگیرش کرده اما رفیقی جز همون جاده نداره

شده مثل یه زندونی ،هم به زندون عادت کرده هم طاقت بودن نداره

نمیدونه موندن بهتره یا رفتن

اره ،زندونیه زندونی شده که قشنگ هست ولی زشتی کم نداره

شدم تنها، تنهای تنها

شدم لیلای بی مجنون

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 14:12 توسط قاصدک|



نفس های اخرش بود گرما ازش دور شده بود مثل یخ بود سرد و بی روح جونی براش نمونده بودثانیه های اخر بود پنج چهار سه...

چی شد؟

انگار یکی میخواست اون باشه انگار هنوز برای مردن امیدهاش زود بود شاید بازی یه وقت اضافه لازم داشت تا بازیکناش دوباره خودی نشون بدن.

به دلش گفت دوباره سعی کن زنده بمون یه فرصت بده

شاید این عابر غریب تو کولش برای تو عشق داشته باشه مهربونی معرفت داشته باشه

صبر کن و ببین

امتحان کن

اینبار اگر اشتباه بود خودم میکشمت

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:51 توسط قاصدک|



توی دادگاه دلم متهمم

قاضی حکم داده که زندونی بشم

حکم داده نخندم و اشک بریزم

حکم داده نخونم و ناله کنم

حکم قاضی ولیکن غلط بوده

متهم من نبودم شاکی بودم

شاکی از زندگی و دنیا بودم

اما انگار قسمته، زندونی بشم

برا شاکی بودنم متهمم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:58 توسط قاصدک|



توی این سالها رنگ چشمای هیچکسی مثل چشمای رنگ شبت جلوه نکرد

تو تموم این روزا هیچ صدایی مثل صدات دلمو گرم نکرد

هیچ سکوتی مثل سکوتت پر از حرف نبود

هیچ نگاهی مثل نگاهت پاک نبود

می دونستی دوست دارم

می دونستم دوسم داری

اما حالا دیگه شک دارم به عشق تو

به نگاهت یا صدات یا حتی سکوت تو

حالا وقتایی که می ری،دلم شور می زنه

ترسم از اینه که بری بی خدافظی

بدون اینکه بپرسی ،هنوزم دوسم داری؟

چون دلم می خواد بهت بگم

من دیگه دوست ندارم مثل قدیم

ولی موندم کنارت از سر دلسوزی!

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 8:40 توسط قاصدک|



اولین بار کجا بود؟

کجا بود که دلم با نگاهت لرزید؟

در خیابان ؟ پشت یک در ؟ در شلوغیه یه جم ؟

هیچیک !

من تو را پشت یک پنجره پیدا کردم

و تو با نگاهت خندیدی

و از ان روز من کبوتری جلد شدم

و تو دانه دادی هر روز به من و هم اواز شدی با دل من

لب درگاهیه ان پنجره شد خانه ی من

و تو هرگز پنجره را با نیت پر دادن من باز نکردی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 8:9 توسط قاصدک|



عاشق نیستی،اگه عاشق بودی حرف غریبه ها

رو نمی زدی

عاشق بودم،وقتی عاشق بودم جز عشقم کسی

 رو نمی دیدم

یا ادعای عاشقی نکن یا اگه عاشقی

نقش عاشق رو اشتباه بازی نکن

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 14:51 توسط قاصدک|



زدم به بی خیالی یعنی که نیست ملالی

این روزا خوب و خوشم ،زندگیم شده بچه بازی

هر کی میگه چطوری؟ میگم خوبم نیست خیالی

اسمونم که صافه،هوا که افتابیه

نه رعد و برق نه بارون، دیگه چی بگم مهربون

داری به چی می خندی؟             به من میگی روانی؟

خوبه دیگه نخندم،از غصه هام بنالم

کز بکنم یه گوشه همه بگن با طعنه

دوباره عاشق شدی،نکنه هوایی شدی؟

خسته شدم نمیخوام، راضیم به این حال ،حال بی خیالی

برای یه مدت بذار باشم روانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 8:36 توسط قاصدک|



چند ساله ای؟

سالهای رفته را حساب نکن 

کودکی نو پا ،تازه راه افتاده،چند ماهی است چشم باز کرده

کجا به دنیا امدی؟

من تکیه داده به دیواری اجری غرق اشک به دنیا امدم انجا که تو با 

سرانگشتت نوازش دادی گونه ام را و پاک کردی اشکی که راهی بود .

اسمت؟

کودکی بی نام،بسته به حالم صدایم کن.

پیشه؟ مسافری جا مانده یا نه ،عابری خسته

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 18:15 توسط قاصدک|



بعد از این نه بگیرم دستی،نه طلب کنم اغوشی

نه محبت میخواهم،نه همراهی

خط کشیدم دور قلبی که عاشق بود

گفتم بمیر یا برای همیشه سکوت کن

طاقت دلم چه اندازه است؟ نمی دانم

عمر این سکوت احتمالا کوتاه است

می کنم قبری برای روزی که نزدیک است.

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 9:30 توسط قاصدک|



ظاهرم سخته ولی دلم شکستنی

گلایه ای نیست اگه تو بشکنی

اگه این شیشه ی نازک قرار بشکنه

بذار اون که میشکنه یه دوست باشه

نه خیال کنی یه روز تلافی میکنم

یه روزی با خرده شیشه هاش زخمیت میکنم

انقدر عزیزی که میذارم و میرم

میرم و میگذرم به قیمته غصه خوردن دلم

دلمو عادت میدم به ندیدنت

خودمو عادت میدم به نداشتنت

عادت نمیکنم ، از حالا می دونم

ولی هر کی پرسید، میگم عادت کردم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:16 توسط قاصدک|



امروز میون یه صحبت دوستانه به شوخی گفتم اگه درست جوابمو ندی باهات قهر میکنم .

گفتی : تهدید می کنی ؟

گفتم : نه

گفتی : بچه می ترسونی ؟

گفتم : نه ،تو رو می ترسونم .

گفتی : امتحان کن ...

                                     شاید دفعه دیگه امتحان کنم

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 8:48 توسط قاصدک|



وقتی که عشق واسه دلت بازی شد

هر عابری واست یه همبازی شد

وقتی دوستی برات یه سر گرمیه

یه دوست خوب حکم یه اسباب بازیه

وقتی روزای خوبت با دیگرونه

ساعتای زندگیت پر از مهمونای غریبه

قول و قرارای بچگی یادت نیست

حرف های روزای خوب یادت نیست

ازم نخوا مثل قدیما باشم

رفیق لحظه های بی کسیت شم

منکه تو لحظه های خوشیت جایی ندارم

تو لحظه های بی کسیت سراغتم نگیرم

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 16:5 توسط قاصدک|



در میان ورق های کاهیه دفتر

خاطراتم را نوشتم،صدها بار یا کمی بیشتر و کمتر

بیشتر از ان خط کشیدم روی تمام نوشته ها

گاه حتی اتشی ساختم برای کاغذ ها

می نویسم،خط می زنم ،می سوزانم

انقدر پیش می روم تا اخر ،برسم به نقطه ی اغاز

کی بود ؟ کجا ؟

تو گفتی یا من؟یادم نیست

شاید این عشق بود که می گفت سخن

دفتر خاطراتم تنها  یک برگ دارد

همه را سوزاندم

تنها یک خط ( دوستت دارم ) 

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:15 توسط قاصدک|



عاشقی سخت ترین درس کلاس ما بود

دوست داشتن هنری مشگل بود

یادم هست معلم در کلاس درس می گفت:

عشق را باید از قناری ها اموخت

دوست داشتن را در نگاه انها دید

روزگاری که دو مرغ عشق هم خانه شوند

یا اگر روزی هم نوا باشند

ساده دل می بندند

واگر روزی یکی از انها مرد ،دیگری میمیرد

سالها بعد عشق به سراغم امد

درس ها یادم بود ، که بمانم با او  ، یا بمیرم بی او

درس ما اما ناقص بود

در میان ادمها بی وفایی رسم بود .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:45 توسط قاصدک|



اگه بگم تو شهر من غصه ای نیست

اگه  بگم تو دلای ادماش دردی نیست

اگه بگم اسمون همیشه صاف و ابیه

اگه بگم روی زمین همیشه صلح و اشتیه

دروغ گفتم ،ولی من راضیم

غصه هست،ولی اونقدر که می شه باهاش کنار اومد

درد هست،ولی درمونم هست

اسمون یه وقتا ابریه حتی بارونی

کنار صلح و صفاش ،جنگ و دعوام هست ولی نیست فراونی

همه چیز کنار هم خوب برام

شهر من امن و امانه به خدا

ادماش اگه همیشه مهربونم نباشن

کم کم یه وقتایی همراهتن

میبینی ،تو شهر من همه چیز هست ،اما به حد

نه زیاد و نه کم .

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:32 توسط قاصدک|



عاشقی را دیدم خیانت می کرد

مهربانی را دیدم داد می زد

پدری کودکش را می زد

مادری بی وفایی می کرد

زمانه وارونه شده

به من یکی ثابت شده

وقتی دلی شکسته شد . صدایی گرفته شد

وقتی که گریه بی امون راهیه گونه شد

وقتی جای سیلی رو صورت یه عاشقه

رد پای یه غریبه تو زندگیه یه ادمه

یعنی وفای ادما فروشیه

صلح وصفای بینشون دروغیه

تو زمون وارونگی

حرف زدن بی اثره

هیچ کس  باور نداره حرف تو واقعیه .

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:47 توسط قاصدک|



خوشبحال نقاش، چه راحت نقش بر کاغذ می زند

هر چه می بیند میکشد ،می ماند

خوشبحال شاعراو که نقش بر خاطر می زند

شعر می خواند ،از گذشته، حال، از هر چه که هست

کاش من هم نقاش بودم

از غبار غصه ها در دامن کوه دلم نقشی به کاغذ می زدم

یا که حتی شاعری گمنام بودم

تا که در خلوت خود حرفی از دل می زدم

اما نشد . من نه نقاشم نه شاعر

قصه گویی خسته ام

سالهاست نقش خود گم کرده ام .

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 18:49 توسط قاصدک|



مثل باد پر حرکت

مثل طوفان پر شور

مثل بارون تازه

مثل دریا پر موج

مثل پروانه قشنگ

مثل ابی اروم

مثل قصه شیرین

مثل و مثل و مثل،سهم من اما نیست .

این کبوتر خانه اش روی بام دیگری ست.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:36 توسط قاصدک|



تو شبای سرد ظلمت                    توسکوتی پر وحشت

تو بودی تنها رفیقم

وقتی بی هدف تو جاده اروم اروم می رفتم

وقتی از رو خستگی سر به دیوار می زدم

تو بودی تنها رفیقم

توی خوابم توی رویام

هر جا میترسیدم هر جا می لغزیدم

تو بودی تنها رفیقم

اما حالا که رسیدم ته جاده

جاده ایی که اخرش زندگی شاده

حالا که بعد این شبا به روز رسیدم

حالا که بیدارم و خواب نمی بینم

حالا که دنبال یه رفیق می گردم

تا باهاش لحظه هامو شریک باشم

دیگه نیستی !

ته جاده، توی روشنایی یه روز ،توی بیداری

ارزومه برگردم به همون جاده و اون شبا و اون خواب عمیق

تا تو باشی،هوامو داشته باشی

نمی خوام برسم وقتی تو نیستی .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:12 توسط قاصدک|



بغض کردم چرا ؟از خودم میپرسم .

جواب این است نمیدانم !

شاید از این زندگی خسته شدم .

زندگی چیست ؟ باز هم از خودم می پرسم ؟

زندگی خنده ی یک کودک زیباست که دنبال گربه محل کرده و بس

زندگی زحمت یک مرد جوان است که در کوچه ی ما واکس می زند کفشهای خاکی عابر ها را .

زندگی لبخندیست که فال فروش به تو هدیه کرده تا که فالی بخری .

زندگی لرزش دست پدریست که خبر دار شده بچه ای در راه است .

زندگی ترسیست که یک مادر برای کودک تب دارش دارد .

میبینی ! به خودم می گویم .

زندگی چیز قشنگیست !

تو از این زندگی خسته  شدی ...شک دارم

به خودم میگویم .

شاید من  نمی دانستم زندگی یعنی چه ...

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:0 توسط قاصدک|



من مثال اون پرندم که پر و بالش و بستن

کاری کردن که پریدن شده رویا پیش چشمم

من مثال یه ماهی تک و تنها توی تنگم

اونکه حسرت خلاصی مونده روی دل خستش

بهتره اینجوری بگم

ادمی تو قفسم . قفسی به اسم تن

روحم خسته دست و پام بسته

بریدم مثل اون پرنده توی قفس

که نگاش به اسمون مونده وبس

مثل اون ماهی تنها توی تنگ که به انتظار  دریا بوده و هست

اره ! از قفسم خسته شدم

از تکرار این روزا خسته شدم

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 18:49 توسط قاصدک|



در صندوقچه ی قلبم رو که باز کنی ممکنه جا بخوری اخه انقدر شلوغه که باورت

نمیشه .قلبم پر شده از مهر و لطف ادمای جور واجور، پر از مهربونایی که شاید

چندتایشون رو بشناسی .ادمای کوچیک و بزرگی که هر کدوم به واسطه ی کارشون

یا حرفشون  تو دلم جا باز کردن .شاید بهتره بگم دلم  شده شبیه یه خونه .اشتباه نکن !

منظورم یه اپارتمان کوچیک و نقلی نبود، منظورم یه خونه ی ویلایی بزرگه  با کلی

ادم،بگذریم! اینا رو گفتم تا بدونی وضعیت من چجوریه وتو ، اره تو کجایی .

یه راهنمایی میکنم یه دوری تو خونه بزن .مطمئن باش تو بهترین جای این خونه یه

نشونه حتی شده کوچیک از خودت پیدا میکنی .

اره یادت باشه تو شلوغ ترین لحظه ی این خونم تو فراموش نمی شی.

این قانون این خونه است (بهترین ها فراموش نمی شن )

                 خاله ریزه ،تو یکی از بهترین هایی                                                                             

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:0 توسط قاصدک|



زندگی همیشه تلخ نیست خوب می دانم .

زمانه همیشه بد نیست خوب می دانم .

ولی !

طاقتم کم و دلم کوچک است شاید تو نمی دانی .

صبرم کم و غصه ی دوستان زیاد شاید تو نمی دانی .

ولی !

ارام هستی و به ارامش دعوت می کنی می فهمم .

سنگ صبوری و وعده ی صبر می دهی می فهمم .

و من !

من بزرگ می شوم و یاد می گیرم .

مثل شاگردی از استاد .

یاد می گیرم نگاهم را عوض کنم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 9:2 توسط قاصدک|



                      غصه دارم !

شاید او که دوستش دارم قصه ام را نخوانده .

              غصه ام  غریبانه تر میشود

اگر بفهمم هرگز قصه ام را نخواهد خواند .

                          

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 15:48 توسط قاصدک|



یه روز تو سالهای بچگی وقتی میون بازی پام شکست گفتم بدتر از این نمی شه .

بزرگتر شدم وقتی تو یه تصادف دستم شکست پیش خودم گفتم :نه بدتر از اون این

بود . واقعا بدتر از این نمی شه .اما امروز تو این ساعت که سالها از اون اتفاق

می گذره فکر می کنم بدتر از اونم می شه .

اره . امروز وقتی قلبم شکست فهمیدم می شه.

بدتر از شکستن دست و پا شکستن قلبم بود

چون نه می شه اونو گچ  گرفت نه اینکه بی حرکت نگهش داشت .

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 20:4 توسط قاصدک|




مطالب پيشين
» لیلای بی مجنون
» از دلم خواستم یه فرصت بده
» دادگاه
» دوست ندارم
» اولین بار
» عاشق
» حال بی خیالی
» هویت
» قلبی که عاشق بود
» عادت نمی کنم
Design By : ParsSkin.Com